على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
72
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى )
محتشم الملك ساعتى آسوده يكساعت از شب گذشته به شهر آمديم . روشنى فوقالعادهاى از شهر پديدار بود . گفتند شايد در شهر احتراقى حادث شده باشد و همينطور هم بود . در نزديكى كارگذارى يك خانه آتش گرفته بود . پياده شده به تماشا رفتيم . دلم بهحال صاحبخانه سوخت . بيچاره مرد روضهخوان كمبضاعتى بود . واقعا خيلى موقع تعجب است . با آنكه هرچند سال يك مرتبه احتراق بزرگ مىشود و اغلب آتشسوزيهاى كوچك اتفاق مىافتد ، هنوز در فكر نيستند كه خانه ساختنشان را تغيير بدهند يا آنكه اسباب اطفائيه داشته باشند . آنقدر سوخت تا تمام شد و تمام اسباب زندگيش را الواط و تماشاچىها به بهانهء خاموش كردن بردند . مولى به من توفيق كرم فرمايد از لندن ( . . . . ) « 1 » بخرم به رشت بفرستم كه رفع آتش گرفتنها را بكند و از من يادگار باشد . شب را آمديم در خانهء متين الملك و مجيب السفرا كه برادر محتشم الملك و از اخوان منند و شام دعوت داشتيم . آخر شب آمديم به منزل . در رشت - روز چهارشنبه بيست و پنجم ( 25 ) : صبح كه بيدار شدم ، غلامعلى و گارى اسباب و رخت رسمى من از تهران آمده بودند . كاغذ زيادى از تهران براى من آمده بود . خيلى خوشحال شدم . تا عصر در اتاقخواب مشغول كاغذخوانى بودم . عصر رفتيم به عنيك . بازهم خيلى صفا داشت . بعضى از كاغذهاى تهران را كه مخصوصا نگاه داشته بودم براى اينوقت لب مرداب خواندم . غروب به منزل مراجعت كرده با آقايان و احباب مشغول راحتى شديم ( اى راستى فراموش كرده بودم ) پريروز كه روز دوشنبه باشد صبح كه از خواب بيدار شدم ، پيشخدمت آمد تو ، گفت درب خانه يك درويش اذن ورود مىخواهد و نشانى درويش را داد . گفتم بيايد . آمد . درويش خرّم بود كه پس از آنكه از مهمانخانهء قزوين حركت كرده بودم ، با جنابان آقا سيد جلال الدين و آقا ميرزا احمد و كالسكه و نوكرها به تهران نرفته بود و به اصرار از آنها فرار كرده پياده از روى خطّ ردّ كالسكهء ما افتان و خيزان آمده بود . گفتم چرا آمدى گفت محبت شما آورد . اگرچه كارى به خلاف رضاى من بود ولى چون اسم محبت را آورد ، قلبا
--> ( 1 ) - متن : نقطهچين است .